تبليغاتX
< آسمون دلم




















آسمون دلم

همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت... در بن بست هم راه اسمان باز است پرواز بیاموز

سلام بچه ها خوبین؟من که خیلی خوبم آخه واقعا خوشحالم که دوستان به این با معرفتی دارم تو این یک ماه که کمتر تونستم بیام وباتون بازم بم سر زدین و حسابی لطف داشتین خیلی ماهین همتون

حالا برم سره خاطره هام امیدوارم یه روز با خوندن این خاطره ها حس خوبی بم دست بده امیدوارم اون روز اینقدر خوشبخت باشم که واسه این روزا اه نکشم(رو این کلمه امیدوارم تاکید داشتم چون به یکی قول دادم)

همین جمعه آزمون داشتم جاتون خالی شبش خونه رو پیچوندم رفتم بیرون بعدم که برگشتم سرم کلی درد می کرد واسه همین خوابیدم تا ساعت ۶صبح حالا ۷و نیمم آزمون داشتم

یه کم کتابام رو ورق زدم با بسم الله رفتم سره جلسهقسمت جالبش اینجاش که هرکی من و میدید می گفت آزمون داریای بابا مگه به من نمیخوره دانشجو باشمشایدم به خاطر اینکه جمعه بود می فهمیدم چه میدونم اصلا هیچی دیگه رفتم سره کلاس همه نشسته بودن باز من ماتم گرفتم آخه خیلی خیلی بخوام با ارامش تست بزنم بازم ۲ساعت وقت اضافه میارمبد ترین قسمت اینجاس که پاسخ نامه ها رو نمی گیرن تا وقت قانونیش تموم شهدیگه خلاصه ۸ برگه ها رو دادن و من خودم رو کشتم تا ۹و نیم تموم کردم از یه خانومه ای پرسیدم کی پاسخ نامه ها رو می گیرن گفت ۱۱ وااای خدا فکرشو بکنید من تو این یه ساعت و نیم باید چی کار می کردم اول یه سرفه ی بلند کردم خواستم باحال های کلاس رو تشخیص برم که متاسفانه تعدادشون بسار کم و انگشت شمار بود شاید دو یا سه نفر بقیه چپ چپ بم نیگا کردن ولی من محل ندادم خوب خدا رو شکر یه ده دقیقه ایش اینجوری گذشت مونده بودم دیگه چی کار کنم کنارم یه پنجره بود پردش رو زدم بالا یه کم بیرون رو سیاحت کردم خیلی خلوت بود یه چند نفر بودن که خیلی درب و داغون بودن خدا به خیر کنه اینم از دانشجو های مملکت خلاصه با این جور سیاحت کردن ۵دقیقه بیشتر نتونستم سرگرم شم داشتم فکر می کردم چی کار کنم که چشم به یه جایه خالی اندازه یه نصفه برگه A4تو برگه سوال ها افتاد حالا اینقد اونجا ساکت بود که صدای مداد من مثه تراکتور بود یه دختره جلو من نشسته بود از اون افاده ای ها گنده دماغ در حد تیم ملی حال میداد با بچه ها سوژش کنیم بخندیم بر گشت به من گفت می شه نکنی من گفتم چی؟ گفت میشه مدادت رو رو برگه نکشی  من یه لبخند زدم تحویلش نگرفتم به من چه که اون کند تست می زنه وقتی از بلنگو اعلام کردن پاسخ نامه ها بالا انگار دنیا رو بم دادم اینقد خوشحال شدم که نزدیک بود گریه کنم اینم از ازمونم

امروزم که شنبه باشه کلی دلقک بازی در اوردیم تو مدرسه و خندیدیم چند وقته پاچه بزی ناخون رو نیگا نمیکنه منم خوشحال واسه خودم ناخون بلند کرده بود تازه لاکم زده بودم یه هو اومد تو کلاس نامرد غافلگیرمون کرد گفت دستا رو میز می خوام ناخونا رو ببینم ولی به همه جات نیگا می کرد الا ناخون بیشتر اومده بود اماره ابروهای بچه ها رو بگیره اومد پلو من یه ابرو هام نتونس گیر بده گفت ناخوناتو ببینم منم دستم و کردم تو کاپشنم گفتم فردا نشون می دم بتون گفت نه ببینم گفتم نه فردا بعد گفت پس بلنده گفتم آره بلنده خدا به خیر اگه ناخونای فرنچ کرده ی من و میدید سکته می کرد ناخونا محدثه هم بلند بود ولی بش گیر نداد حالا محدثه دیوونه اینجوری می کنه خانم اسمم رو ننویسین همیشه خدای سوتی بقیه هم به خاطرش می سوزنن اخه اصلا اسم نمی نوشت بعد که محدثه گفت یادش اومد به الهه گفت اسمامون رو بنویسه بعد هی محدثه التماس می کردم خاااانوم نه دیگه من گفتم محدثه جان فردا بگیر برو نشون بده اسمت رو خط می زنن بعد گفت نه خط نمیزنن از  نمره انظباطم کم میکنن حرف گذاشت تو دهن خانومه دیووونه  گفتم نه خط می زنن پاچه بزی گفت نه خانم خط نمی زنم کم می کنم منم گفتم واسه یه ناخون کم نمی کنی دیگه هیچی نگفت زنگ بعدشم ورزش داشتیم هنوز سره کلاس بودیم که پاچه دفتر حضور غیاب رو اورد راشین بلند مثه این دبستانیا گفت بـــــــــــــــــــــــــــــــر پــــــــــــــــــــــــــــــــا ما همه بلند شدیم صلوات بعد من گفتم بوی گل محمدی به کلاس ما خوش امدی بعد پاچه گفت اینقد مسخره بازی دز نیارین کی بود که این حرف و زد همه داشتیم می خندیدم بعد معلمه گفت خانم قاسمی (راشین) بود دیگه ما مردیم از خنده واقعا از یه معلم توقع نداشتیم اینقد بچه گانه رفتار کنه پاچه که رفت بیرون راشین به خانومه گفت الان چه حسی داری؟ خوشحال باش هزار تومن به حقوقت اضافه شد 

پ.ن بچه ها یه خبر خیلی مهم ۳ دی تولد دوسته عزیزم که بش خیلی تبریک می گم

آدم هایی هستن که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از امدن خود شادنند و فقط یک روز را به تولد خود بند نمی کنند امیدوارم تو هم از همان ها باشی شب تولد تو همه ی شب هاست

                                          قدر خودت را بدان  


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 19:9 توسط یلدا| |

سلام سلام اول باید خیلی خیلی معذرت بخوام از دوستان گلم که با پست قبلی  ناراحت شدنند عذر تقصیر لطفا بنده را عفو بفرمایید دله دیگه گاهی می گیره  خواستینن نبخشین چییییییییش نیم ساعته نشتم دارم التماس می کنم خوب نبخش

خوب خوب از کجا شروع کنم آهان از روزه سینما مینویسم هفته ی پیش ما رو بردن سینما کلی حالیدیم جاتون خالی(البته فقط جایه دخترا خالی)

می دونین خواستن یه کم ما استراحت کنیم واسه همین نه مدیر اومد بامون نه ناطم(ایول) جاش یه معلم اومد بامون باحال دبیر تاریخ ادبیاتمون خدایی خیلی ماهه اصلا ناجور پایس با بچه ها از اینور (رفتنا)کلی رقصیدیم تو اتوبوستصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاگه میشد فیلم می گرفتم بعد هر وقت دلم می گرفت یه ۵ مین از اون فیلم رو میدیدم حل بود  آخه ما هر کاری از دستمون بر می اومد انجام دادیم از هیچ مسخره بازی ای دریغ نکردیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com اینا ماییم

راستی مهشید نیومد با مون من مهشید می خواستم آخه می خواست با مامانش بره بیرون قرار بود بیایین دنبالش وارد سالن که شدیم سالن رو منفجر کردیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com یه گروه دیگه هم بودن تو سینما از این بچه جغله های راهنمایی  ناظم اینا کشت ما رو تا دست می زدیم می اومد بالا با اون صداش جیغ جیغ می کرد که چرا دست می زنینتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com بچه ها هم که دیدن هوا افتابیه نه ناظمی هست بامون نه مدیری محلش ندادن اینگاری مگس داره ویز ویز می کنهتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com خانمه هم انگاری دیگه طاغتش طاغ شده بود به اینجاش رسیده بود(دیدین به کجاش) رفت پیشه دبیرمونتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com خانم چرا شما اینجا نشستین برین بچه هاتون رو جمع کنین هرچی بشون می گم محل نی زارنتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com دبیر ما هم گفت ای بابا بچه ها تو کلاس ساکت باشن زنگ تفریح ساکت باشن تو کوچه ساکت باشن پس اینا انرژیشون رو کجا تخلیه کنن بچه ها رو آوردیم سینما یه کم آزاد باشن من که فکم افتادتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com گفتم دمش گرم

می دونستم با حاله ولی نه تا این حد از این به بعد واسه درسش خیلی مایه می زارم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ناظمشون چسبید به دیوار زایه شد در حد بنزتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com هیچی دیگه فیلم رو دیدم جاتون خالی نبود اصلا از مسخره هم افتضاح تر بود نیش زنبور بود دیدین اه اه اینقد از فیلم هایی که می خوان به زور مردم رو بخندونن بدم میاد خلاصه فیلم تموم شد رفتیم نشستیم تو اتوبوس هرچی نیگا کردیم دوستامون نیومدن  نامردا با اون یکی اتوبوس رفته بودن ولی ما باز هم روحیمون رو نباختیم تو همون اتوبوس کلی جنگولک بازی در اوردیمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com زدیم مهتابی اتوبوس رو کندیم آقایه رانندهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com عصبانی شد نگه داشت یه نیگا به جنازه ی دو تیکه ی شده ی مهتابی انداخت پرتش کرد بیرون اینقدر خندیدیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com بعدش که رسیدیم آقاهه اومد تو دفتر چغلی ما رو بکنهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com گفتیم وای وای الان باچه بزی میاد حالمون رو می گیرهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(حالا همچین می گم پاچه بزی اینگاری خودم شیطونی بر داشتم) ولی در کمال تعجب دیدیم نیومد دمش گرم حال داد بمون معرفت گذاشت اطلا یه کم اخلاقش تغییر کرده انگاری خودش هم فهمیده  رفتارش در شان ما نبوده  آخه از سینما هم که اومده بودیم واستاده بود دم در گفت خوش گذشت دخترم منم دیدم مهربون شده دلش رو نشکوندم  گفتم آره فیلم خوبی بود مرسیتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com بعدش رفتیم سره کلاس مهشید سر کلاس بود مامانش نیومده بود دنبالش طفلی عصبانی بود واس همین زیاد بش گیر ندادم  حالا هنوز پامون رو نزاشتیم تو کلاس معلم ریاضیه اومد تو کلاس با بچه ها هماهنگ کردیم بگیم دفتر نداریم هرچی داد می زد دفترا رو میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز ما محل نمی دادیم معلمه هم گفت نماینده ی کلاس برو ناظم رو صدا کن بینم بچه ها همه این جوری شدن دفترا رو گذاشتون رو میز اه اه حالم به هم خورد چه قد اینا ترسوان ایـــــــــــــــــــــــــــــــــش بعد معلمه به من نیگا کرد منتظر بود منم دفترم رو در بیارم دیدم هوا پسه دیگه هیشکی پشتم نیس گفتم خانوم حالا که دارم فکر می کننم می بینم آوردم دفترم رو  همه زدن زیره خنده یه یه ساعتی تمرین حل کردیم تا زنگ خورد از اینورم یه کم تو سرویس ترکوندم سرویسم جوونه مجرده خیلی پایس خیلی دوسش دارم مثه خودم دیوونس کورس میزاره با پسراهمچین می ره که کم میارن آخه واسش خیلی مهمه کم نیاره می گه ماشینمم خورد که خورد فدا سرم

پ.ن امروز زنگ زلزله داشتیم یه خنده بازاری بود اصلا مثه این بچه ها اومدن می گن هر وقت زنگ خورد برین زیره میزاتون ما هم منطق داشتیم درسمون سخت بود حوصله این کارا رو نداشتیم معلمه گفت زنگ رو زدن برین دیگه  بعد ما گفتیم نه خانوم ما تا آخرین لحضات مرگمون هم دست از آموختن بر نمی داریم شما توضیح بده در همین گیر و داد بود که ناظم یهو در و باز کرد ماهم دیدم هوا پسه مثه این دبستانیا جیغ زدیم رفتیم زیر میز کلی خندید ناظمه  بعد گفت انسانیا واسه یه بارم که شده خودتون رو تو فعالیت هایه مثبت نشون بدین چرا نمی زارین یکبار که شده ما شما در هینه همکاری با مدرسه ببینیم (طفلی آرزو به دل مونده)

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:55 توسط یلدا| |

چرا  نمی زاره خودم باشم خیلی دلم میخواد برگردم به خودم

خدا جونم چرا رهام نمی کنه؟ فکر می کنه فراموشش می کنم مگه نمی دونه اون هدیه ی خوشگلش همیشه همرامه مگه نمیدونه اون غمی رو که به قلبم داده رو نگهش داشتم

دیگه خسته شدم از همه چیز از همه کس

دلم میخواد داد بزنم اونقد بلند داد بزنم که گلوم خش برداره

خدا جونم تو که می بینی تو خیالم چه همه باهاش حرف می زنم اما اما وقتی میبینمش هیچی نمی تونم بش بگم آخه چرا؟

نمی دونم دارم از چی رنج می برم کاش حداقل می فهمیدم این حسی که افتاده تو وجودم اسمش چیه

 دیگه تحمله خودم رو هم ندارم

بچه ها سلام ببخشید پسته ایندفه یه کم غمگین شد دسته خودم نبود  دلم خواست واسه یکی حرف بزنم مناسب تر از اینجا جایی پیدا نکردم

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:5 توسط یلدا| |

سلام سلام سلام  

وای وای وای دیروز نه پریروز نه پس پریروزکله ی صبح ساعت ۶ پاچه بزی تو کوچه دور می زد مچ بچه ها رو با بی افاشون می گرفت (ایول این یکی رو حقشونه آخه کی سر صبح با بی افش لاو می ترکونه اونم با فرم مدرسه) بعدشم اومد تو مدرسه واستاد دم در سالن نذاشت بچه ها برن تو کلاس یکی یکی کیفاشون رو گشت سرایدار مدرسه هم واستا ده بود و بازرسی بدنی می کرد اصلا یه وضعی بود شیر تو شیر ناجور ذره بین گرفته زیر ابروهامون دونه دونه می شمرد وای بچه ها که از دم در رد می شدن سراشون رو بالا می گرفتن یه نفس راحت می کشیدن می گفتن از هفت خان رستم رد شدیم من که می خواستم رد بشم به من گفت کو هدت ؟؟(هدم تو دستم بود)آوردم بالا گفتم ایناش طفلی منفجر شد داد زد این هد باید رو سرت باشه نه تو دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت من این شکلی شده بودم  ولی بازم خودم رو نباختم گفتم باشه با کمال پروئی رد شدم آخه اونایی رو که هد نداشتن نگهشون می داشت عقده ای، ولی تا داشتم می رفتم صدام زد یعنی چی کارم داره؟ گفت ناخونات و ببینم ای خدا ناخونا ی خوشگلم منم سرعت عمل به خرج دادم واسه اینکه پاچه بزی زایه زشه از ناخونای خوشگلم گذشتم سریع یه ناخون گیر در اوردم و گرفتمشون ولی تا آخر ساعت دستم درد می کرد آخه اصلا عادت ندارم که ناخون بگیرم طفلی دوستم مهشید همون روز با دوستش قرار داشت واسه همین دو کیلو لوازم آرایش با شارژر و گوشی آورده بود داشت می مرد از ترس ،هم من اومدم تو مدرسه اومد با گریه به من گفت چی کار کنم منم  یه کم فکر کردم گفتم بزار تو پلاستیک بنداز تو سطل آشغال حیاط ولی اینقد که می ترسید نمی تونست تکون بخورهخلاصه کلی اسرار کردم تا یه تکونی به خودش داد ولی وسایلاشو تو سطله آشغال نریخت رفت گذاشت  پشت آب سر کن که تو حیاط بود  وقتی رفتیم پشت آب سر کن ،دیدیم ما اولین نفرایی نیستیم که این فکر رو کردیم آخه اون پشت پر از خرت و پرت بود تو سطله آشغلم جایه اینکه بو آشغال بده بو عطره ورساچی می دادآخه بچه ها کلی عطر و ادکلن ریخته بودن تو سطل  دیگه خلاصه به خیر گذشت ولی هرچی غیر از کتاب و خودکار تو کیف بود می گرفتن حتی آینه این دومین بار بودکه از اول سال داشتن این عمل زشت رو انجام می دادن آخه یه باره دیگه هم مدیر اومده بود تو کلاسمون با کلی ژشت گفتم تا سه می شمرم دستا رو میز هر کی دستش رو تکون بده پروندش و می دم برهاون موقع زیاد چیزی پیدا نکرد چون بچه ها اکثرا گوشیاشون رو گذاشته بودن تویه جیبشون حالا از اون روز ما مدیر رو دست می ندازیم کلی سوژش کردیم تا می بینیمش می گم دستا بالا خلاصه دیگه اون روزم به خیر گذشت البته واسه من نه آخه من مثبتم آسه می رم آسه میام واسه دوستم به خوبی و خوشی گذشت

پ.ن :امروز باز هم از دسته این محدثه با سوتیاش منفجر شدیم سر کلاس زبان بد سوتی می دهمعلم داشت لغت می پرسید ازش گفتgovernment یعنی دولت،حکومت بعد محدثه مونده بود به در و دیوار نیگا می کرد منم خواستم راهنماییش کنم گفتم احمدی نژاد بعد یه نیگا به خانم کرد خوشحال گفتم خانم:میشه کوچک ما منفجر شدیم از خنده دبیر خودشم کلی خندید هی با خنده تیکه تیکه می گفت ،می گه کو....چ...ک

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:56 توسط یلدا| |

سلام سلام

بچه ها امروز داشتم فکر می کردم که دیگه باید یه پست جدید بزارم اول خواستم یکی از خاطراتم رو بنویسم بعد فکر کردم یکی از متن های نیمه ادبی ای که خودم می نویسم رو بزارم ولی هیچ کدوم از اینا منو راضی نکرد دلم خواست سوالی رو که مدتهاست ذهن منو به خودش مشغول کرده از شما ها هم بپرسم خوب شاید خیلی هامون کم و بیش به این موضوع فکر کرده باشیم یا حداقل این سوال رو شندیدیم یا شاید خیلی ها  عمیق به این موضوع فکر کرده باشن فقط خواهش می کنم فکر کنین جواب بدین

اگه بدونین فقط یه روزه دیگه زنده این چی کار می کنین؟

خودم هم بعدا جواب می دمفعلا
 

خوب خوب قرار شد منم جواب بدم خواستم طبییش کنم نشد بچه ها فهمیدن

خیلی ها گفتن حلالیت می طلبم توبه می کنم من فکر کنم واسه این کارا دیره گرچه هیچ وقت واسه هیچی دیر نیس

ولی...

من به خودم جرات زندگی کردن می دم این مهر سکوت رو که تو همه این سالها باهام بوده می شکنم فکر می کنم دیگه واسه نفس کشیدن بس باشه باید زندگی کنم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:54 توسط یلدا| |

سلام دلم واستون تنگیده بود ناجور چه می شه کرد دیگه درسه و هزار بدبختی(چه کلاسی می زارم من)
امروز می خوام یه دکلمه بزارم که یکی از دوستام اومد گفت یلدا  برو وب فلانی یه دکلمه گذاشته  آهنگ وبش توپ برو گوشش کن منم گفتم چشم رفتم و به دل نه صد دل عاشق شدم(بابا عاشقه دکلمه ها بی جنبه ها)
خب حالا یه چند بیت به دلخواه حذف کردم ولی با این حال طولانیه من حس می کنم حداقل ارزش یه بار خوندن رو داشته باشه

روزایه خیلی طلایی یادته؟

روز ترس از جدایی یادته؟

شعرهای کتاب درسی یادته؟

یادته گفتی می ترسی یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟

غصه هامون کمه کم بود یادته؟

چشم نازت ماله من بود یادته؟

دیدن من قدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟

هیچ کس رو جز من نداشتی یادته؟

قول دادی پیشم بمونی یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟

ببینم اول قصه یادته؟

عصر ابراز علاقه یادته؟

خبر خوشه کلاغه یادته؟

دست گرمت تو زمستون یادته؟

شونه ی من زیر بارون یادته؟

واسه یه خنده اجازه یادته؟

اونا که می گفتی رازه یادته؟

یادته فالایه حافظ تو حیاط؟

یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدن یادته؟

یه روزی هم رو ندیدیم یادته؟

حرفامون سره صداقت یادته؟

تو مجازات خیانت یادته؟

بمونی سره قرارا یادته؟

تاخیرات تویه بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت یادته؟

گشتن دنبال فرصت یادته؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟

راستی تو بی تو می میرم یادته؟

دونه دادن به کبوتر یادته؟

خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیته رسیدن یادته؟

طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟

روزی صد بار بی تو مردن یادته؟

یادته گفتی راز به قاصدک

یادته چه قدر به هم گفتیم کمک؟

پشه هم بودیم نزاشتن یادته؟

اونا ما رو دوست نداشتن یادته؟

فال حافظ شب یلدا یادته؟

اسمم رو گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته ؟

مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشممون زدن حسودا یادته؟

چشامون شد مثه رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفه ازم بریدی یادته؟

خط رو اسم من کشیدی یادته؟

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟

حلقه من دسته تو دیدم یادته؟

کلی سرزنش شنیدم یادته؟

یه دفه ازم بریدی یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟

کاری که دست دلم داد یادته؟

حالا اومدم همون جا واستادم

که تقاضایه تو رو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشتر رو

جا گذاشتمش همون جا دفتر رو

اما قول دادم به قلبم وخدا

دیگه دل ندم به عشقه آدما

حیف شعری که نوشتم یادته

شعره من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته؟

شعره من بده ولی زیادته


 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط یلدا| |

سلام به تمامی دوستان و دشمنان عزیز(البته ما اینجا دشمن نداریم)

می دونین امروز چه روزیه؟؟؟؟؟نمی دونم تو این روز باید خوشحال باشم یا ناراحت

البته تا چند وقت پیشا خیلی سرخت مخالفه این روز بودم  همیشه می گفتم آدما تو این روز دروغگو بودن خودشون رو به همه ثابت می کنن آدمایی که از ۲۴ ساعته شبانه روز ۲۶ ساعتش رو از دست این دنیا می نالند بعد جالبه روزی رو که به این دنیا پرتاب شدنند جشن می گیرن چراااااا؟؟؟گاهی اینقدر به این موضوع فکر می کنم که دلم می خواد داد بزنم چون به هیچ نتیجه ای نمی رسم (ببخشید که اینقد دارم منفی حرف می زنم ولی همیشه دلم می خواست این حرف ها رو واسه یکی بگم شاید یکم احساس سبکی کنم)

می دونین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم واسه یه گوش شنوا تنگ شده دلم واسه یه دنیای سفید و بدون دروغ تنگ شده دلم واسه قلب مهربون یه دل هم درد تنگ شده

خدا جونم اگه هیچکی نشنوه تو که می شنوی این دل تنگم رو کجا ببرم این همه عشقم رو کجا ببرم ؟ کجا ببرم این همه ای کاش و حسرت رو؟

خب حالا شاید یکم سبک تر شده باشم  ولش اینا رو حالا که به این دنیا به زور آوردنم کاریشم نمی شه کرد حالا که دارم نفس می کشم پس باید زندگی کنم

دلم می خواد به عنوان اولین نفر تولدم رو به خودم تبریک بگم(البته دومین نفر قبلا یه دوستی تبریک گفته بود)

یلدا تولدت مبارک  

(خیلی دلم میخواد بیشتر دوست داشته باشم)

پ.ن چون می خواستم این مطلب اول صبح رو وبم باشه فک کردم وقتی دارم میرم مدرسه بزارمش الان چشام از خواب رو همه کلا تو توهمم مدرسه ام هم دیر شده

پ.ن من این متن رو قبلا تایپیده بودم که صبح روزه تولدم بدون هیچ معطلی بزارم واسه همین تاریخش ماله سه روز پیشه ولی تولد من امروزه ۶ آبان

همتون دوس دارم خفن   

اینا همش ماله شما  

فعلا  

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:30 توسط یلدا| |

زنگ ریاضی بود یه رب بیست دقیقه ای بود از کلاس گذاشته بود آقای "م"(دبیر ریاضی) نیومده بود بچه ها گفتن یلدا کاره خودته برو یه سرو گوشی تو دفترآب بده ببین "م" اومده یا نه؟ منم که حس بهم دست داده بود رفتم یواشکی از لای در دفتر نیگا کنم  که"ع"(مدیر مدرسه ) از پشت سرم داد زد چیزی می خواستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو می گی مثه این دزدا که دستشون رو شده بود هل شده بودم تو دلم هم بچه ها رو فش می دادم گفتم نه خانم بعد مغزم اتوماتیک وار گفت دفتر حضور غیاب رو می خواستم(منو این کارا؟)"ع" هم که خوشش اومده بود گفت ممنون دخترم همین العان یکی از بچه ها بردش منم خندیدم خیلی متین و با ادب گفتم پس با اجازه

خوشحال از این که دستم رو نشده و "ع" نفهمیده معلم نداریم(چون اگه می فهمیدن واسمون دبیر می فرستادن یا همش مراقبمون بودن) به صورت دو رفتم طرف کلاس از هیجان زیاد درو محکم با پام باز کردم که فهمیدم در خورد به یه چیزی فک کردم یکی از بچه ها پشت در بوده گفتم نوش جونش کار به این سختی انجام دادم حقشونه

آقا.......چشمتون روزه بد نبینه تا در رو باز کردم رنگم با گچ دیوار مسابقه گذاشت خنده رو لبام خشک شد("م" پشت در بود) حالا بچه ها از یه ور قیافه ی قرمز شده و عصبانی "م" می دیدن از یه ور هم رنگ پریده ی منو مرده بودن از خنده آقای "م" یه نیگا به من کرد گفت بفرمایین بشینین (چیزی بهم نگفت به قول شنگولک آخه خیلی دوسم داره حسودیتون شد الان؟) منم عوض معذرت خواهی یه لبخند ژکند زدم رفتم نشستم

پ.ن به خیر گذشت خدا رو شکر (فک کنم روزه هایی که ماه رمضون گرفتم به دردم خورد آخه "م" آدمی نیس که به راحتی از کنار یه موضوعی بگزره اونم همچین موضوع مهمی ممکن بود سرش ورقلمبیده می شد بعد تیپش بهم می خورد)

من مطمئنم خیلی خوشتون اومده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه با دوستام وقتی می شینیم خاطرات رو سرچ می کنیم سره این خاطره خیلی می خندیم

پ.ن وای وای بچه ها امروز خطر از بیخ گوشمون گذشت مهسا دوستم گوشی آورده بود آهنگ گذاشته بود بلندم کرده بود خودشم رفت دم در کیشیک که ناظم نیاد ما بش می گیم پاچه بزی آخه مجرده طفلی سیبیل داره با یه پسر ۲۴ ساله برابری می کنه(نمیدونم چرا یه تکونی به صورتش نمیده؟؟حتما حیفش میاد باور کنین این آگه اصلاح کنه ۳ کیلو وزن کم می کنه) هیچی دیگه من ازش پرسیدم خواننده ی این شعره کیه داش جواب منو میداد حواسش پرت شد (یه لحظه غفلت یه عمر پشیمانی) یه هو دیدیم پاچه بزی وارد شد حالا گوشی ام دست راشین بود بلد نبود بزنه رو استب گوشی رو گرفته بود زیره بغلش بلند بلند حرف می زد تند و تندم دکمه ها رو فشار میداد بالاخره رفت رو استب ولی ما مردیم حالا پاچه بزی یا نفهمید یا خودش رو زد به اون راه (اگه فهمید و به رومون نیاورد که خیلی مرام گذاشته دمش گرم) هیچی دیگه مهسا هم رنگش پریده بود رفته بود پایه تخته میگفت بچه ها اسماتون رو بگین واسه شورا بنویسم طفلی اینقد هول شده بود اصلا حواسش نبود که باید رو کاغذ بنویسه اسما رو نه پایه تخته  ولی پاچه بزی که از کلاس رفت بیرون ما منفجر شدیم فکرش رو بکنین اگه گوشی مهسا رو می گرفت بقیه کیفا رو هم نیگا می کرد ما تو کلاس ۱۸ نفریم ولی کم کمش یه ۶۰ تا گوشی پیدا می کرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:6 توسط یلدا| |

چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

 دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

 سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت  ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر  وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ???? متري بهش هديه  داد.

 هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما  در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.  راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ  مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

 دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و  يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ???? متري هديه گرفت!

چه نتیجه ای می گیریم؟

توجه...............توجه..................(با شما ها هم هستم توجه)

پ.ن اینجانب در حال کچل شدن می باشد  می پرسید چرا؟ نخیر مشکل ارثی ندارم نخیر  حجم درسا هم زیاد نیست نه نه استرس کنکورم ندارم پس چه مرگمه

بله کاملا درست حدس زدید اینجانب دارای یک دوست سیریش و عاشق می باشد که منو کشته  چرا چون چند وقت پیش احسان علی خانی رو دیده یه دل نه صد دلم نه هزار دل عاشق شده

بچه های عزیز اگه وبلاگ رسمی یا سایت رسمی از ایشان سراغ دارید یا شمارشو دارید دریغ نکنید بزارید این یه ذره مو ای که مونده نریزه پیش پیش از تمامی دوستان ممنونم

آهان این داستان هم دزدی بود ( شوخی کردم از تو وبم دوستم با اجازه ی کامل بر داشتم اینم آدرسش)

http://www.nton.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:58 توسط یلدا| |

 

امروز دیگر قلبی برای تپیدن ندارم مگر انکه دوباره................که امیدوارم هیچ وقت چنان اتفاقی نیفتد

البته هیچ فرقی ندارد چون من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

نه قلبی برای شکستن ونه اشکی برای ریختن

نفس می کشم اما زندگی نمی کنم انقدر بدبختم که حتی نمی میرم

کاش حداقل می دانستی با قلب من چه کردی

آن وقت  خودم را برای از دست دادن تو سرزنش نمی کردم

  

پ.ن متن برداشت آزاده

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 23:10 توسط یلدا| |


Design By : Night Skin