آسمون دلم
همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت... در بن بست هم راه اسمان باز است پرواز بیاموز
حالا برم سره خاطره هام امیدوارم یه روز با خوندن این خاطره ها حس خوبی بم دست بده امیدوارم اون روز اینقدر خوشبخت باشم که واسه این روزا اه نکشم(رو این کلمه امیدوارم تاکید داشتم چون به یکی قول دادم) همین جمعه آزمون داشتم جاتون خالی شبش خونه رو پیچوندم رفتم بیرون بعدم که برگشتم سرم کلی درد می کرد واسه همین خوابیدم تا ساعت ۶صبح حالا ۷و نیمم آزمون داشتم یه کم کتابام رو ورق زدم با بسم الله رفتم سره جلسه امروزم که شنبه باشه کلی دلقک بازی در اوردیم تو مدرسه و خندیدیم چند وقته پاچه بزی ناخون رو نیگا نمیکنه منم خوشحال واسه خودم ناخون بلند کرده بود تازه لاکم زده بودم یه هو اومد تو کلاس نامرد غافلگیرمون کرد گفت دستا رو میز می خوام ناخونا رو ببینم ولی به همه جات نیگا می کرد الا ناخون بیشتر اومده بود اماره ابروهای بچه ها رو بگیره پ.ن بچه ها یه خبر خیلی مهم ۳ دی تولد دوسته عزیزم که بش خیلی تبریک می گم آدم هایی هستن که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از امدن خود شادنند و فقط یک روز را به تولد خود بند نمی کنند امیدوارم تو هم از همان ها باشی شب تولد تو همه ی شب هاست خوب خوب از کجا شروع کنم آهان از روزه سینما مینویسم هفته ی پیش ما رو بردن سینما کلی حالیدیم جاتون خالی(البته فقط جایه دخترا خالی) می دونین خواستن یه کم ما استراحت کنیم واسه همین نه مدیر اومد بامون نه ناطم(ایول) جاش یه معلم اومد بامون باحال دبیر تاریخ ادبیاتمون خدایی خیلی ماهه اصلا ناجور پایس با بچه ها از اینور (رفتنا)کلی رقصیدیم تو اتوبوس راستی مهشید نیومد با مون من مهشید می خواستم می دونستم با حاله ولی نه تا این حد از این به بعد واسه درسش خیلی مایه می زارم پ.ن امروز زنگ زلزله داشتیم یه خنده بازاری بود اصلا مثه این بچه ها اومدن می گن هر وقت زنگ خورد برین زیره میزاتون ما هم منطق داشتیم درسمون سخت بود حوصله این کارا رو نداشتیم معلمه گفت زنگ رو زدن برین دیگه بعد ما گفتیم نه خانوم ما تا آخرین لحضات مرگمون هم دست از آموختن بر نمی داریم شما توضیح بده خدا جونم چرا رهام نمی کنه؟ فکر می کنه فراموشش می کنم مگه نمی دونه اون هدیه ی خوشگلش همیشه همرامه مگه نمیدونه اون غمی رو که به قلبم داده رو نگهش داشتم دیگه خسته شدم از همه چیز از همه کس دلم میخواد داد بزنم اونقد بلند داد بزنم که گلوم خش برداره خدا جونم تو که می بینی تو خیالم چه همه باهاش حرف می زنم اما اما وقتی میبینمش هیچی نمی تونم بش بگم آخه چرا؟ نمی دونم دارم از چی رنج می برم کاش حداقل می فهمیدم این حسی که افتاده تو وجودم اسمش چیه دیگه تحمله خودم رو هم ندارم بچه ها سلام ببخشید پسته ایندفه یه کم غمگین شد دسته خودم نبود دلم خواست واسه یکی حرف بزنم مناسب تر از اینجا جایی پیدا نکردم وای وای وای دیروز نه پریروز نه پس پریروز پ.ن :امروز باز هم از دسته این محدثه با سوتیاش منفجر شدیم سر کلاس زبان بد سوتی می ده بچه ها امروز داشتم فکر می کردم که دیگه باید یه پست جدید بزارم اول خواستم یکی از خاطراتم رو بنویسم بعد فکر کردم یکی از متن های نیمه ادبی ای که خودم می نویسم رو بزارم ولی هیچ کدوم از اینا منو راضی نکرد دلم خواست سوالی رو که مدتهاست ذهن منو به خودش مشغول کرده از شما ها هم بپرسم خوب شاید خیلی هامون کم و بیش به این موضوع فکر کرده باشیم یا حداقل این سوال رو شندیدیم یا شاید خیلی ها عمیق به این موضوع فکر کرده باشن فقط خواهش می کنم فکر کنین جواب بدین اگه بدونین فقط یه روزه دیگه زنده این چی کار می کنین؟ خودم هم بعدا جواب می دم خیلی ها گفتن حلالیت می طلبم توبه می کنم من فکر کنم واسه این کارا دیره گرچه هیچ وقت واسه هیچی دیر نیس ولی... من به خودم جرات زندگی کردن می دم این مهر سکوت رو که تو همه این سالها باهام بوده می شکنم فکر می کنم دیگه واسه نفس کشیدن بس باشه باید زندگی کنم روزایه خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی یادته؟ شعرهای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی یادته؟ دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کمه کم بود یادته؟ چشم نازت ماله من بود یادته؟ دیدن من قدغن بود یادته؟ روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیچ کس رو جز من نداشتی یادته؟ قول دادی پیشم بمونی یادته؟ روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟ عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوشه کلاغه یادته؟ دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه ی من زیر بارون یادته؟ واسه یه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه یادته؟ یادته فالایه حافظ تو حیاط؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟ گل سرخا رو نچیدن یادته؟ یه روزی هم رو ندیدیم یادته؟ حرفامون سره صداقت یادته؟ تو مجازات خیانت یادته؟ بمونی سره قرارا یادته؟ تاخیرات تویه بهارا یادته؟ گوش ندادیم به نصیحت یادته؟ گشتن دنبال فرصت یادته؟ دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی تو بی تو می میرم یادته؟ دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟ فال با نیته رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟ واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن یادته؟ یادته گفتی راز به قاصدک یادته چه قدر به هم گفتیم کمک؟ پشه هم بودیم نزاشتن یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن یادته؟ فال حافظ شب یلدا یادته؟ اسمم رو گذاشتی شیدا یادته؟ چیزی خواستیم از خدامون یادته ؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟ چشممون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثه رودا یادته؟ گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟ یه دفه ازم بریدی یادته؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟ گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟ حلقه من دسته تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم یادته؟ یه دفه ازم بریدی یادته؟ چشم من به چشمت افتاد یادته؟ کاری که دست دلم داد یادته؟ حالا اومدم همون جا واستادم که تقاضایه تو رو جواب دادم در آوردم از دستم انگشتر رو جا گذاشتمش همون جا دفتر رو اما قول دادم به قلبم وخدا دیگه دل ندم به عشقه آدما حیف شعری که نوشتم یادته شعره من بدم باشه زیادته حیف شعری که نوشتم یادته؟ شعره من بده ولی زیادته می دونین امروز چه روزیه؟؟؟؟؟نمی دونم تو این روز باید خوشحال باشم یا ناراحت البته تا چند وقت پیشا خیلی سرخت مخالفه این روز بودم می دونین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم واسه یه گوش شنوا تنگ شده دلم واسه یه دنیای سفید و بدون دروغ تنگ شده دلم واسه قلب مهربون یه دل هم درد تنگ شده خدا جونم اگه هیچکی نشنوه تو که می شنوی این دل تنگم رو کجا ببرم این همه عشقم رو کجا ببرم ؟ کجا ببرم این همه ای کاش و حسرت رو؟ خب حالا شاید یکم سبک تر شده باشم ولش اینا رو حالا که به این دنیا به زور آوردنم کاریشم نمی شه کرد حالا که دارم نفس می کشم پس باید زندگی کنم دلم می خواد به عنوان اولین نفر تولدم رو به خودم تبریک بگم(البته دومین نفر قبلا یه دوستی تبریک گفته بود) (خیلی دلم میخواد بیشتر دوست داشته باشم) پ.ن چون می خواستم این مطلب اول صبح رو وبم باشه فک کردم وقتی دارم میرم مدرسه بزارمش الان چشام از خواب رو همه کلا تو توهمم مدرسه ام هم دیر شده پ.ن من این متن رو قبلا تایپیده بودم که صبح روزه تولدم بدون هیچ معطلی بزارم واسه همین تاریخش ماله سه روز پیشه ولی تولد من امروزه ۶ آبان خوشحال از این که دستم رو نشده و "ع" نفهمیده معلم نداریم(چون اگه می فهمیدن واسمون دبیر می فرستادن یا همش مراقبمون بودن) به صورت دو رفتم طرف کلاس از هیجان زیاد درو محکم با پام باز کردم که فهمیدم در خورد به یه چیزی فک کردم یکی از بچه ها پشت در بوده گفتم نوش جونش کار به این سختی انجام دادم حقشونه آقا.......چشمتون روزه بد نبینه تا در رو باز کردم رنگم با گچ دیوار مسابقه گذاشت پ.ن به خیر گذشت خدا رو شکر من مطمئنم خیلی خوشتون اومده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه با دوستام وقتی می شینیم خاطرات رو سرچ می کنیم سره این خاطره خیلی می خندیم پ.ن وای وای بچه ها امروز خطر از بیخ گوشمون گذشت مهسا دوستم گوشی آورده بود آهنگ گذاشته بود بلندم کرده بود خودشم رفت دم در کیشیک که ناظم نیاد ما بش می گیم پاچه بزی آخه مجرده طفلی سیبیل داره با یه پسر ۲۴ ساله برابری می کنه چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون... اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد... دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ???? متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ???? متري هديه گرفت! چه نتیجه ای می گیریم؟ توجه...............توجه..................(با شما ها هم هستم توجه) پ.ن اینجانب در حال کچل شدن می باشد می پرسید چرا؟ نخیر مشکل ارثی ندارم نخیر حجم درسا هم زیاد نیست نه نه استرس کنکورم ندارم بله کاملا درست حدس زدید اینجانب دارای یک دوست سیریش و عاشق می باشد که منو کشته بچه های عزیز اگه وبلاگ رسمی یا سایت رسمی از ایشان سراغ دارید یا شمارشو دارید دریغ نکنید بزارید این یه ذره مو ای که مونده نریزه پیش پیش از تمامی دوستان ممنونم آهان این داستان هم دزدی بود امروز دیگر قلبی برای تپیدن ندارم مگر انکه دوباره................که امیدوارم هیچ وقت چنان اتفاقی نیفتد البته هیچ فرقی ندارد چون من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم نه قلبی برای شکستن ونه اشکی برای ریختن نفس می کشم اما زندگی نمی کنم انقدر بدبختم که حتی نمی میرم کاش حداقل می دانستی با قلب من چه کردی آن وقت خودم را برای از دست دادن تو سرزنش نمی کردم پ.ن متن برداشت آزاده
![]()
![]()
قسمت جالبش اینجاش که هرکی من و میدید می گفت آزمون داری
ای بابا مگه به من نمیخوره دانشجو باشم
شایدم به خاطر اینکه جمعه بود می فهمیدم چه میدونم اصلا
هیچی دیگه رفتم سره کلاس همه نشسته بودن باز من ماتم گرفتم آخه خیلی خیلی بخوام با ارامش تست بزنم بازم ۲ساعت وقت اضافه میارم
بد ترین قسمت اینجاس که پاسخ نامه ها رو نمی گیرن تا وقت قانونیش تموم شه
دیگه خلاصه ۸ برگه ها رو دادن و من خودم رو کشتم تا ۹و نیم تموم کردم از یه خانومه ای پرسیدم کی پاسخ نامه ها رو می گیرن گفت ۱۱
وااای خدا فکرشو بکنید من تو این یه ساعت و نیم باید چی کار می کردم اول یه سرفه ی بلند کردم خواستم باحال های کلاس رو تشخیص برم که متاسفانه تعدادشون بسار کم و انگشت شمار بود شاید دو یا سه نفر بقیه چپ چپ بم نیگا کردن ولی من محل ندادم
خوب خدا رو شکر یه ده دقیقه ایش اینجوری گذشت
مونده بودم دیگه چی کار کنم کنارم یه پنجره بود پردش رو زدم بالا یه کم بیرون رو سیاحت کردم خیلی خلوت بود یه چند نفر بودن که خیلی درب و داغون بودن خدا به خیر کنه اینم از دانشجو های مملکت
خلاصه با این جور سیاحت کردن ۵دقیقه بیشتر نتونستم سرگرم شم داشتم فکر می کردم چی کار کنم که چشم به یه جایه خالی اندازه یه نصفه برگه A4تو برگه سوال ها افتاد حالا اینقد اونجا ساکت بود که صدای مداد من مثه تراکتور بود یه دختره جلو من نشسته بود از اون افاده ای ها گنده دماغ در حد تیم ملی حال میداد با بچه ها سوژش کنیم بخندیم بر گشت به من گفت می شه نکنی من گفتم چی؟ گفت میشه مدادت رو رو برگه نکشی
من یه لبخند زدم تحویلش نگرفتم به من چه که اون کند تست می زنه
وقتی از بلنگو اعلام کردن پاسخ نامه ها بالا انگار دنیا رو بم دادم اینقد خوشحال شدم که نزدیک بود گریه کنم
اینم از ازمونم
اومد پلو من یه ابرو هام نتونس گیر بده گفت ناخوناتو ببینم منم دستم و کردم تو کاپشنم گفتم فردا نشون می دم بتون گفت نه ببینم گفتم نه فردا بعد گفت پس بلنده گفتم آره بلنده خدا به خیر اگه ناخونای فرنچ کرده ی من و میدید سکته می کرد ناخونا محدثه هم بلند بود ولی بش گیر نداد حالا محدثه دیوونه اینجوری می کنه خانم اسمم رو ننویسین همیشه خدای سوتی بقیه هم به خاطرش می سوزنن اخه اصلا اسم نمی نوشت بعد که محدثه گفت یادش اومد
به الهه گفت اسمامون رو بنویسه بعد هی محدثه التماس می کردم خاااانوم نه دیگه من گفتم محدثه جان
فردا بگیر برو نشون بده اسمت رو خط می زنن بعد گفت نه خط نمیزنن از نمره انظباطم کم میکنن حرف گذاشت تو دهن خانومه دیووونه
گفتم نه خط می زنن پاچه بزی گفت نه خانم خط نمی زنم کم می کنم منم گفتم واسه یه ناخون کم نمی کنی دیگه هیچی نگفت زنگ بعدشم ورزش داشتیم هنوز سره کلاس بودیم که پاچه دفتر حضور غیاب رو اورد راشین بلند مثه این دبستانیا گفت بـــــــــــــــــــــــــــــــر پــــــــــــــــــــــــــــــــا ما همه بلند شدیم صلوات بعد من گفتم بوی گل محمدی به کلاس ما خوش امدی
بعد پاچه گفت اینقد مسخره بازی دز نیارین کی بود که این حرف و زد همه داشتیم می خندیدم بعد معلمه گفت خانم قاسمی (راشین) بود دیگه ما مردیم از خنده واقعا از یه معلم توقع نداشتیم اینقد بچه گانه رفتار کنه پاچه که رفت بیرون راشین به خانومه گفت الان چه حسی داری؟ خوشحال باش هزار تومن به حقوقت اضافه شد
خواستینن نبخشین چییییییییش نیم ساعته نشتم دارم التماس می کنم خوب نبخش![]()
اگه میشد فیلم می گرفتم بعد هر وقت دلم می گرفت یه ۵ مین از اون فیلم رو میدیدم حل بود آخه ما هر کاری از دستمون بر می اومد انجام دادیم از هیچ مسخره بازی ای دریغ نکردیم
![]()
اینا ماییم![]()
آخه می خواست با مامانش بره بیرون قرار بود بیایین دنبالش وارد سالن که شدیم سالن رو منفجر کردیم
یه گروه دیگه هم بودن تو سینما از این بچه جغله های راهنمایی
ناظم اینا کشت ما رو تا دست می زدیم می اومد بالا با اون صداش جیغ جیغ می کرد که چرا دست می زنین
بچه ها هم که دیدن هوا افتابیه نه ناظمی هست بامون نه مدیری محلش ندادن اینگاری مگس داره ویز ویز می کنه
خانمه هم انگاری دیگه طاغتش طاغ شده بود به اینجاش رسیده بود(دیدین به کجاش)
رفت پیشه دبیرمون
خانم چرا شما اینجا نشستین برین بچه هاتون رو جمع کنین هرچی بشون می گم محل نی زارن
دبیر ما هم گفت ای بابا بچه ها تو کلاس ساکت باشن زنگ تفریح ساکت باشن تو کوچه ساکت باشن پس اینا انرژیشون رو کجا تخلیه کنن بچه ها رو آوردیم سینما یه کم آزاد باشن من که فکم افتاد
گفتم دمش گرم
ناظمشون چسبید به دیوار زایه شد در حد بنز
هیچی دیگه فیلم رو دیدم جاتون خالی نبود اصلا از مسخره هم افتضاح تر بود
نیش زنبور بود دیدین اه اه اینقد از فیلم هایی که می خوان به زور مردم رو بخندونن بدم میاد
خلاصه فیلم تموم شد رفتیم نشستیم تو اتوبوس هرچی نیگا کردیم دوستامون نیومدن نامردا با اون یکی اتوبوس رفته بودن ولی ما باز هم روحیمون رو نباختیم
تو همون اتوبوس کلی جنگولک بازی در اوردیم
زدیم مهتابی اتوبوس رو کندیم
آقایه راننده
عصبانی شد نگه داشت
یه نیگا به جنازه ی دو تیکه ی شده ی مهتابی انداخت پرتش کرد بیرون اینقدر خندیدیم
بعدش که رسیدیم آقاهه اومد تو دفتر چغلی ما رو بکنه
گفتیم وای وای الان باچه بزی میاد حالمون رو می گیره
(حالا همچین می گم پاچه بزی اینگاری خودم شیطونی بر داشتم
) ولی در کمال تعجب دیدیم نیومد
دمش گرم حال داد بمون معرفت گذاشت اطلا یه کم اخلاقش تغییر کرده انگاری خودش هم فهمیده رفتارش در شان ما نبوده آخه از سینما هم که اومده بودیم واستاده بود دم در گفت خوش گذشت دخترم منم دیدم مهربون شده دلش رو نشکوندم گفتم آره فیلم خوبی بود مرسی
بعدش رفتیم سره کلاس مهشید سر کلاس بود مامانش نیومده بود دنبالش طفلی عصبانی بود واس همین زیاد بش گیر ندادم حالا هنوز پامون رو نزاشتیم تو کلاس معلم ریاضیه اومد تو کلاس با بچه ها هماهنگ کردیم بگیم دفتر نداریم هرچی داد می زد دفترا رو میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز ما محل نمی دادیم معلمه هم گفت نماینده ی کلاس برو ناظم رو صدا کن بینم بچه ها همه این جوری شدن
دفترا رو گذاشتون رو میز اه اه حالم به هم خورد چه قد اینا ترسوان ایـــــــــــــــــــــــــــــــــش بعد معلمه به من نیگا کرد منتظر بود منم دفترم رو در بیارم دیدم هوا پسه دیگه هیشکی پشتم نیس گفتم خانوم حالا که دارم فکر می کننم می بینم آوردم دفترم رو همه زدن زیره خنده یه یه ساعتی تمرین حل کردیم تا زنگ خورد از اینورم یه کم تو سرویس ترکوندم سرویسم جوونه مجرده خیلی پایس خیلی دوسش دارم مثه خودم دیوونس
کورس میزاره با پسراهمچین می ره که کم میارن آخه واسش خیلی مهمه کم نیاره می گه ماشینمم خورد که خورد فدا سرم![]()
در همین گیر و داد بود که ناظم یهو در و باز کرد ماهم دیدم هوا پسه مثه این دبستانیا جیغ زدیم رفتیم زیر میز کلی خندید ناظمه بعد گفت انسانیا واسه یه بارم که شده خودتون رو تو فعالیت هایه مثبت نشون بدین چرا نمی زارین یکبار که شده ما شما در هینه همکاری با مدرسه ببینیم (طفلی آرزو به دل مونده)
![]()
![]()
کله ی صبح ساعت ۶ پاچه بزی تو کوچه دور می زد مچ بچه ها رو با بی افاشون می گرفت (ایول این یکی رو حقشونه آخه کی سر صبح با بی افش لاو می ترکونه اونم با فرم مدرسه)
بعدشم اومد تو مدرسه واستاد دم در سالن نذاشت بچه ها برن تو کلاس
یکی یکی کیفاشون رو گشت سرایدار مدرسه هم واستا ده بود و بازرسی بدنی می کرد
اصلا یه وضعی بود شیر تو شیر ناجور
ذره بین گرفته زیر ابروهامون دونه دونه می شمرد
وای بچه ها که از دم در رد می شدن سراشون رو بالا می گرفتن یه نفس راحت می کشیدن می گفتن از هفت خان رستم رد شدیم
من که می خواستم رد بشم به من گفت کو هدت ؟؟
(هدم تو دستم بود)آوردم بالا گفتم ایناش
طفلی منفجر شد داد زد این هد باید رو سرت باشه نه تو دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت من این شکلی شده بودم
ولی بازم خودم رو نباختم گفتم باشه با کمال پروئی رد شدم
آخه اونایی رو که هد نداشتن نگهشون می داشت عقده ای، ولی تا داشتم می رفتم صدام زد
یعنی چی کارم داره؟![]()
گفت ناخونات و ببینم
ای خدا ناخونا ی خوشگلم
منم سرعت عمل به خرج دادم واسه اینکه پاچه بزی زایه زشه از ناخونای خوشگلم گذشتم سریع یه ناخون گیر در اوردم و گرفتمشون
ولی تا آخر ساعت دستم درد می کرد آخه اصلا عادت ندارم که ناخون بگیرم
طفلی دوستم مهشید همون روز با دوستش قرار داشت واسه همین دو کیلو لوازم آرایش با شارژر و گوشی آورده بود داشت می مرد از ترس ،هم من اومدم تو مدرسه اومد با گریه به من گفت چی کار کنم![]()
منم یه کم فکر کردم گفتم بزار تو پلاستیک بنداز تو سطل آشغال حیاط ولی اینقد که می ترسید نمی تونست تکون بخوره
خلاصه کلی اسرار کردم تا یه تکونی به خودش داد ولی وسایلاشو تو سطله آشغال نریخت رفت گذاشت پشت آب سر کن که تو حیاط بود وقتی رفتیم پشت آب سر کن ،دیدیم ما اولین نفرایی نیستیم که این فکر رو کردیم آخه اون پشت پر از خرت و پرت بود تو سطله آشغلم جایه اینکه بو آشغال بده بو عطره ورساچی می داد
آخه بچه ها کلی عطر و ادکلن ریخته بودن تو سطل
دیگه خلاصه به خیر گذشت ولی هرچی غیر از کتاب و خودکار تو کیف بود می گرفتن حتی آینه
این دومین بار بودکه از اول سال داشتن این عمل زشت رو انجام می دادن
آخه یه باره دیگه هم مدیر اومده بود تو کلاسمون با کلی ژشت گفتم تا سه می شمرم دستا رو میز هر کی دستش رو تکون بده پروندش و می دم بره
اون موقع زیاد چیزی پیدا نکرد چون بچه ها اکثرا گوشیاشون رو گذاشته بودن تویه جیبشون حالا از اون روز ما مدیر رو دست می ندازیم کلی سوژش کردیم تا می بینیمش می گم دستا بالا خلاصه دیگه اون روزم به خیر گذشت البته واسه من نه آخه من مثبتم آسه می رم آسه میام
واسه دوستم به خوبی و خوشی گذشت
معلم داشت لغت می پرسید ازش گفتgovernment یعنی دولت،حکومت بعد محدثه مونده بود به در و دیوار نیگا می کرد منم خواستم راهنماییش کنم گفتم احمدی نژاد بعد یه نیگا به خانم کرد خوشحال گفتم خانم:میشه کوچک ما منفجر شدیم از خنده دبیر خودشم کلی خندید هی با خنده تیکه تیکه می گفت ،می گه کو....چ...ک![]()
فعلا![]()
خوب خوب قرار شد منم جواب بدم خواستم طبییش کنم نشد بچه ها فهمیدن![]()
![]()
![]()
امروز می خوام یه دکلمه بزارم که یکی از دوستام اومد گفت یلدا برو وب فلانی یه دکلمه گذاشته آهنگ وبش توپ برو گوشش کن منم گفتم چشم رفتم و به دل نه صد دل عاشق شدم(بابا عاشقه دکلمه ها بی جنبه ها)![]()
خب حالا یه چند بیت به دلخواه حذف کردم ولی با این حال طولانیه من حس می کنم حداقل ارزش یه بار خوندن رو داشته باشه
![]()
![]()
(البته ما اینجا دشمن نداریم)
![]()
همیشه می گفتم آدما تو این روز دروغگو بودن خودشون رو به همه ثابت می کنن آدمایی که از ۲۴ ساعته شبانه روز ۲۶ ساعتش رو از دست این دنیا می نالند بعد جالبه روزی رو که به این دنیا پرتاب شدنند جشن می گیرن چراااااا؟؟؟![]()
گاهی اینقدر به این موضوع فکر می کنم که دلم می خواد داد بزنم چون به هیچ نتیجه ای نمی رسم
(ببخشید که اینقد دارم منفی حرف می زنم
ولی همیشه دلم می خواست این حرف ها رو واسه یکی بگم شاید یکم احساس سبکی کنم)![]()
![]()
رفتم یواشکی از لای در دفتر نیگا کنم که"ع"(مدیر مدرسه ) از پشت سرم داد زد چیزی می خواستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو می گی مثه این دزدا که دستشون رو شده بود
هل شده بودم تو دلم هم بچه ها رو فش می دادم گفتم نه خانم بعد مغزم اتوماتیک وار گفت دفتر حضور غیاب رو می خواستم(منو این کارا؟)
"ع" هم که خوشش اومده بود گفت ممنون دخترم همین العان یکی از بچه ها بردش منم خندیدم خیلی متین و با ادب گفتم پس با اجازه
![]()
خنده رو لبام خشک شد![]()
("م" پشت در بود) حالا بچه ها از یه ور قیافه ی قرمز شده و عصبانی "م" می دیدن از یه ور هم رنگ پریده ی منو مرده بودن از خنده آقای "م" یه نیگا به من کرد گفت بفرمایین بشینین (چیزی بهم نگفت به قول شنگولک آخه خیلی دوسم داره حسودیتون شد الان؟)
منم عوض معذرت خواهی یه لبخند ژکند زدم رفتم نشستم
(فک کنم روزه هایی که ماه رمضون گرفتم به دردم خورد آخه "م" آدمی نیس که به راحتی از کنار یه موضوعی بگزره اونم همچین موضوع مهمی ممکن بود سرش ورقلمبیده می شد بعد تیپش بهم می خورد) ![]()
(نمیدونم چرا یه تکونی به صورتش نمیده؟؟حتما حیفش میاد باور کنین این آگه اصلاح کنه ۳ کیلو وزن کم می کنه)
هیچی دیگه من ازش پرسیدم خواننده ی این شعره کیه داش جواب منو میداد حواسش پرت شد (یه لحظه غفلت یه عمر پشیمانی)
یه هو دیدیم پاچه بزی وارد شد حالا گوشی ام دست راشین بود بلد نبود بزنه رو استب گوشی رو گرفته بود زیره بغلش بلند بلند حرف می زد تند و تندم دکمه ها رو فشار میداد بالاخره رفت رو استب ولی ما مردیم
حالا پاچه بزی یا نفهمید یا خودش رو زد به اون راه (اگه فهمید و به رومون نیاورد که خیلی مرام گذاشته دمش گرم) هیچی دیگه مهسا هم رنگش پریده بود رفته بود پایه تخته میگفت بچه ها اسماتون رو بگین واسه شورا بنویسم طفلی اینقد هول شده بود اصلا حواسش نبود که باید رو کاغذ بنویسه اسما رو نه پایه تخته
ولی پاچه بزی که از کلاس رفت بیرون ما منفجر شدیم فکرش رو بکنین اگه گوشی مهسا رو می گرفت بقیه کیفا رو هم نیگا می کرد ما تو کلاس ۱۸ نفریم ولی کم کمش یه ۶۰ تا گوشی پیدا می کرد![]()
![]()
![]()
پس چه مرگمه![]()
چرا چون چند وقت پیش احسان علی خانی رو دیده یه دل نه صد دلم نه هزار دل عاشق شده ![]()
![]()
( شوخی کردم از تو وبم دوستم با اجازه ی کامل بر داشتم اینم آدرسش)
| Design By : Night Skin |

